<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>موهبت خدایان</title>
<link>http://giftfromgods.blogfa.com/</link>
<description>خلاقیت هنری</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 19 Nov 2008 09:13:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>بدون شرح</title>
<link>http://giftfromgods.blogfa.com/post-13.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;اینجا هم تعطیل شد!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 19 Nov 2008 09:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=giftfromgods&amp;postid=13</comments>
<dc:creator>giftfromgods</dc:creator>
<guid>http://giftfromgods.blogfa.com/post-13.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آبان ۸۷</title>
<link>http://giftfromgods.blogfa.com/post-12.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;کتاب کوچه&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;جعبه جنی&lt;/B&gt; ـ جعبه ی کوچکی است که در کف آن فرنی نرم کار گذاشته شده که چون درش را بگشایند مُشته ای را که بر سر آن نصب است به بیرون می جهاند. جعبه جنی را در میان هدایا می گذارند و گشودن آن و جهش نامنتظره ی مشته سبب خنده می شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;نه کدخدای جوشقان بودن،‌نه عامل زواره&lt;/B&gt; ـ به مزاح: کاره ای نبودن و مقام و موقعیت چشمگیر یا نافذی نداشتن || جوشقان قصبه ی مرکزی دهستان تابع بخش میمه شهرستان کاشان است. زواره قصبه ای است از دهستان گرمسیر شهرستان اردستان.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;فرهنگ لغات و ترکیبات شاهنامه&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;تندیاز&lt;/B&gt; ـ سریع السیر، تیزتک، پر سرعت: &lt;I&gt;نشست از بر باره تندیاز / همی رفت با وی بسی رزم ساز&lt;/I&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;فرهنگ فارسی عامیانه&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;کلاپیسه&lt;/B&gt; ـ‌ حالت چشم که مردمک آن به بالا بچرخد و سفیدی چشم جای سیاهی آن را بگیرد: &lt;I&gt;هر وقت زنی را می دید که طرف توجه او واقع می شد ... چشم هایش کلاپیسه می شد. / روی تخت طاقباز افتاده بود و به طاق خیره شده بود. چشم هایش یک حالت عجیبی داشت، کلاپیسه می رفت.&lt;/I&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;سِدِرْمه&lt;/B&gt; ـ غذای سفت و سنگین شده که بر سر معده بماند و هضم نشود؛ (توسعاً) هر چیز سفت و زمخت و نخاله.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;فرهنگ بزرگ سخن&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;زَمَتْرا&lt;/B&gt; ـ‌ استهزا؛ ریش خند؛ تمسخر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;تِکْشِمیشی&lt;/B&gt; ـ هدیه دادن به شاه یا خان،‌و اظهار فروتنی در برابر او: &lt;I&gt;صدرالدین ... شرفِ تکشمیشی یافت.&lt;/I&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;قاموس کتاب مقدس&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;گوفر&lt;/B&gt; ـ چوبی است که کشتی نوح از آن ساخته شد. گمان می رود که گوفر همان صنوبری است که در آشوریه فراوان و متداول بود. بعضی را گمان چنان است که گوفر اسم عمومی درخت های صمغ ار است،‌ مثل سرو آزاد و صنوبر و غیره.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;فرهنگ درست نویسی سخن&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;اخلاف یا اسلاف؟&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اخلاف جمع خَلَف به معنی &quot;فرزندان، بازماندگان&quot; است: &lt;I&gt;عمر دوباره ی آدمی نوشته و گفته ی اوست که به اخلاف می رسد و یاد او را در اذهان تازه می دارد.&lt;/I&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اسلاف جمع سلف به معنی &quot;گذشتگان، پیشینیان&quot; است: &lt;I&gt;در انهدام یادگار زیبای اسلاف، به جهد تمام کوشیده اند.&lt;/I&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 12 Nov 2008 07:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=giftfromgods&amp;postid=12</comments>
<dc:creator>giftfromgods</dc:creator>
<guid>http://giftfromgods.blogfa.com/post-12.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سوپر باراک اوباما</title>
<link>http://giftfromgods.blogfa.com/post-11.aspx</link>
<description>اولین پست این موضوع، به پیروزی بزرگ و تاریخی سناتور باراک اوباما در انتخابات ریاست جمهوری ایالات متحده اختصاص دارد. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;Obama, My Hero&quot; hspace=0 src=&quot;http://sneakerboxx.files.wordpress.com/2008/06/barack-obama-is-superman.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این پیروزی، نقطه ی عطفی در تاریخ بشر محسوب می شود. در کشوری که زمانی سیاهان برده بودند، مالکوم ایکس ترور شد و ... بالاخره یک سیاه پوست به مقام ریاست جمهوری رسید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;برنده شدن اوباما، خیلی ها را غافلگیر کرد. آنها بر این عقیده بودند که هیچوقت سیاه پوست نمی تواند در کشوری مثل آمریکا رئیس جمهور شود. ولی آمریکایی ها دموکراسی را به معنای واقعی کلمه برای مردم جهان تعریف کردند. البته زمانی در آن کشور تبعیض نژادی کاملاْ مشهود بود، اما اکنون جامعه ی آمریکا از نظر عقلی بر تمامی ملل جهان برتری دارد و دیگر به رنگ پوست توجه ندارد، بلکه قابلیت ها و توانایی های اشخاص اهمیت دارند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;My Hero, Barrack Obama&quot; hspace=0 src=&quot;http://z.about.com/d/politicalhumor/1/7/c/z/1/obama_super_obama.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همیشه طرفدار دموکرات ها بودم و از جمهوری خواهان متنفر! چون دسته ی دوم همیشه جنگ و خشونت را در این کره ی خاکی ترویج کرده اند و به طبیعت زیان فراوانی وارد کرده اند. طبعاْ دوست داشتم پیروز این انتخابات دموکرات ها باشند. اما آنچه که مرا مجذوب اوباما کرد، صداقت این مرد بزرگ و دوست داشتنی، و عزم راسخ اش برای تغییر دادن دنیا و پایان دادن به خشونت های غیرانسانی بود ـ عواملی که در پیروزی تاریخی وی نقش مهمی را ایفا کردند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شبی که اوباما پیروزمندانه و حماسه گونه پیروز شد، شبی بود که طرفداران دموکراسی از خوشحالی گریستند و این رویداد مهم تاریخی را جشن گرفتند. آن شب، آمریکایی ها طعم شیرین دموکراسی را چشیدند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زنده باد باراک اوباما!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 08 Nov 2008 07:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=giftfromgods&amp;postid=11</comments>
<dc:creator>giftfromgods</dc:creator>
<guid>http://giftfromgods.blogfa.com/post-11.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دعوت</title>
<link>http://giftfromgods.blogfa.com/post-10.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG height=323 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.jamejamonline.ir/Media/images/1387/07/15/L00950988871.jpg&quot; width=494 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۱.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;موضوع اصلی این فیلم &quot;سقط جنین&quot; است. وقتی کسی می خواهد فیلمنامه بنویسد و دست روی موضوعی مثل &quot;سقط جنین&quot; می گذارد، موظف است که دو دیدگاه به آن را در نظر بگیرد: دیدگاه اول که می گوید سقط جنین کار غلطی است، و دیدگاه دوم که می گوید سقط جنین کار درستی است. وقتی نویسنده این دو دیدگاه را در بطن فیلمنامه می گنجاند، خود باید بی طرف بماند و جانبداری را به مخاطب واگذار نماید. اما اگر نویسنده بخواهد یکی از این دو دیدگاه را برجسته تر کند و طرف یکی از آنها را بگیرد یا اصلاً یکی را نادیده انگارد، به جای نوشتن فیلمنامه، پروپاگاندا نوشته است!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چیستا یثربی و ابراهیم حاتمی کیا، که هردو نویسندگان باتجربه ای هستند، مثل یک نویسنده ی خام و مبتدی به دام پروپاگاندا افتاده اند و در آفرینش یک فیلمنامه ی سینمایی به معنای واقعی کلمه ناکام شده اند. این اتفاق چگونه رخ داده است؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در چهار مورد از قصه های پنج گانه، بارداری ناخواسته، زندگی زوجین را به چالش می کشاند: در اپیزود شیدا و علی، بارداری موقعیت حرفه ای ستاره ی سینما را به خطر می اندازد؛ در اپیزود سودابه و زینال، بارداری وضع نابسامان این زوج فقیر را نابسامان تر می کند؛ در اپیزود سیده خانم و حاج مهدی، بارداری آبروی آنها و دختران شان را به خطر می اندازد؛ در اپیزود بهار و منصور، بارداری موقعیت منصور را به خطر می اندازد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در هر چهار مورد، فیلمنامه نویسان به جای رودرو قرار دادن دو نگرش متضاد در مورد سقط جنین و حفظ بی طرفی خود، ترجیح داده اند اعلام کنند سقط جنین کار درستی نیست و به همین خاطر، در &lt;I&gt;دعوت&lt;/I&gt; سقط جنین صورت نمی گیرد: شیدا باید خود و موقعیت ایده آلش را قربانی هوس شوهرش ( و عقیده ی فیلمنامه نویسان مبنی بر عدم سقط جنین) کند و به جای بازیگری، بچه داری در پیش گیرد؛ سودابه و زینال با وجود زندگی فقیرانه شان، باید موجود بی گناه دیگری را در فقر و فلاکت خود شریک کنند؛ سیده خانم و شوهرش باید خود و دختران جوان شان را مضحکه ی خاص و عام کنند و اگر زنده بمانند، وقتی بچه شان بیست ساله خواهد شد، حدوداً هفتاد هشتاد ساله خواهند بود که این ظلم آشکاری در حق آن بچه ی مظلوم است؛ بهار باید قید موقعیتش و منصور را بزند تا دست تنها در جامعه ی خشن و بی رحم ایران بچه اش را بزرگ کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در قصه های اول و آخر، نطفه ی داستان مهیج با دو دیدگاه متضاد وجود دارد: در اولی، شیدا سقط جنین را کار درستی می داند چرا که موقعیت حرفه ای او را حفظ خواهد کرد، اما علی آن را کار نادرستی می داند چون دوست دارد پدر شود و سقط جنین مانع پدر شدن اوست؛ در آخری، منصور سقط جنین را کار درستی می داند چرا که آبروی او را حفظ می کند، اما بهار آن را کار نادرستی می داند چون حق مادر شدن را از او می گیرد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;قصه ی شیدا با این حال نتوانسته جذابیت بالقوه ی خود را به فعلیت برساند و پرداخت بسیار ضعیفی دارد. شیدا خودخواه نیست و مثل هر انسانی دوست ندارد جلوی پیشرفت و ترقی اش گرفته شود، برعکس، این علی است که در این اپیزود خودخواهانه عمل می کند و بین ستاره ی محبوب سینما و ماشین جوجه کشی تفاوتی قائل نمی شود! کاراکتر همبازی شیدا (شریفی نیا) کاملاً اضافی است. روابط علت و معلولی در این قصه اصلاً به چشم نمی خورند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;قصه ی بهار در میان همه ی قصه ها پرداخت بهتری دارد. بهار زن نازائی است که همسر صیغه ای مرد متمول و متأهلی به نام منصور شده است. او باردار می شود و می شنویم که شوهر قبلی اش، او را به خاطر نازائی طلاق داده است. اما منصور پافشاری می کند که بهار بچه اش را سقط کند. بهار زیر بار نمی رود و کشمکش مهیجی خلق می شود که با بازی خوب مریلا زارعی و فرهاد قائمیان جذابیت دوچندان می یابد. اما در پایان اپیزود، مثل سایر قصه ها، حاتمی کیا و یثربی با تحمیل دیدگاه خود، امکان خلق یک اپیزود درخشان را از خود و امکان تماشای آن را از ما سلب کرده اند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حاتمی کیا در &lt;I&gt;دعوت&lt;/I&gt; نشان داد که هنوز از رویکرد ایدئولوژیک خود فاصله نگرفته است. او و فیلم جدیدش خنثی نیستند. بلکه به مخاطبان می گویند بارداری همچون بارش های طبیعی باران و در این فیلم، برف موهبت الهی است و به همین خاطر سقط جنین کار درستی نیست. شخصیت ها در این فیلم عاقبت همان کاری را می کنند که حاتمی کیا و یثربی می خواهند، نه کاری را که خود می خواهند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فیلمنامه نویسان دعوت، به عنوان نویسنده موظف بودند به طور بی طرفانه و موشکافانه به دو دیدگاه متضاد در رابطه با سقط جنین می پرداختند و هرگونه جانبداری را به مخاطبان واگذار می کردند. اما این کار را نکردند تا به جای نوشتن فیلمنامه، پروپاگاندا خلق کنند. بهتر بود این عزیزان به جای فیلمنامه مقاله می نوشتند یا اینکه سالنی اجاره می کردند و در آنجا ساعت ها مخاطبان را موعظه می کردند که سقط جنین کار درستی نیست! خدا می داند که در زندگی واقعی چقدر موعظه شنیده ایم. به سینما می رویم تا با داستان خوب و تکان دهنده ای روبرو شویم، نه اینکه فیلمنامه نویسان ما را موعظه کنند!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;برای نوشتن پروپاگاندا لازم نیست بلندگو دست شخصیت ها بدهید و آنها را وادار کنید آنچه را که می خواهید بگویند. با نپرداختن به دیدگاه های متضاد در رابطه با موضوع اصلی، نیز پروپاگاندا می نویسید. به همین خاطر است که اگر فیلم حاتمی کیا به جای اپیزودیک، یک داستان مستقل بلند داشت بازهم در شخصیت پردازی و چند لایه بودن می لنگید. چون امکان ندارد با صرف نظر کردن از دیدگاه &quot;سقط جنین کار درستی است.&quot; و تحمیل دیدگاه دیگر در این زمینه، فیلمنامه ای نوشت که پر از کشمکش های جذاب، لایه های متعدد و شخصیت های منحصر به فرد باشد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اگر حاتمی کیا بخواهد یک بار دیگر در رابطه با سقط جنین فیلم بسازد (همانطور که بارها در مورد جنگ فیلم ساخت)، بهتر است دو دیدگاه متضاد &quot;سقط جنین کار درستی است.&quot; و &quot;سقط جنین کار درستی نیست.&quot; را در نظر بگیرد و بی طرفانه، استدلال های هردو طرف را به طور موشکافانه مورد بررسی قرار دهد، بی آنکه به دام جانبداری بیفتد. اما برای حاتمی کیا که دلی می نویسد، واقعاً سخت است که به این توصیه عمل کند!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۲.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;برخی بر این عقیده اند که مشکل اصلی این فیلمنامه، ساختار آن است. اما اشکال اصلی فیلم، ساختار آن نیست، هرچند که مهارت کم فیلمنامه نویسان موجب شده تا Parallel Structure در سناریوی دعوت بسیار ضعیف و سست از کار در آید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همانطور که قبلاً گفته شد، مشکل اصلی این فیلمنامه، فقدان یک فیلمنامه ی دراماتیک است. در اینجا به جای قصه با پروپاگاندا روبرو هستیم. چه ۲۰ دقیقه باشد، چه ۹۰ دقیقه، باز هم پروپاگاندا است و در آن لایه های چندگانه و شخصیت های منحصر به فرد و جذاب وجود ندارند. به همین خاطر اگر حاتمی کیا و یثربی بنا به توصیه ی منتقدان یکی از قصه ها را انتخاب می کردند و آن را به اندازه ی یک فیلم بلند طول می دادند، باز هم به دلیل پروپاگاندا بودن، از عمق لازم و شخصیت پردازی مناسب بهره مند نبود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نوشتن ساختار موازی (Parallel Structure)دانش و مهارت خاصی را می طلبد. اما با تماشای &lt;EM&gt;دعوت&lt;/EM&gt; متوجه می شویم که حاتمی کیا و یثربی از دانش و مهارت لازم برای از کار در آوردن این ساختار بهره مند نیستند. آنها با به کار بردن دیدگاه های متضاد و ایجاز دراماتیک می توانستند، قصه ها را جذاب تر و قابل قبول تر سازند. اما اگر این کار را هم انجام می دادند باز هم یک جای کار می لنگید: قصه های این فیلم آنطور که باید به هم متصل نشده اند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وقتی فیلم های هالیوودی که از این ساختار استفاده کرده اند را مشاهده می کنید، در می یابید که پایان یک صحنه (احتمالا مربوط به قصه ی الف) و آغاز صحنه ی بعدی (احتمالاْ مربوط به قصه ی ب) با عامل مشابه یا یکسانی به هم مربوط می شوند. در پایان یک صحنه، زنگ تلفن به صدا در می آید و در آغاز صحنه ی بعد، یکی از شخصیت ها به تلفن جواب می دهد؛ در پایان یک صحنه شخصی از ساختمان خاصی بیرون می آید و همزمان، در شروع صحنه ی بعد شخص دیگری وارد همان ساختمان می شود؛ در پایان یک صحنه، یکی از شخصیت ها به بستر می رود و در آغاز صحنه ی بعد، شخصیت دیگری از بستر بر می خیزد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شاید الان بگوئید که پلان های بارش برف برای مرتبط کردن قصه های دعوت تمهید مناسبی است. برخلاف ایدئولوژی فیلمنامه نویسان، چهار قصه ی دعوت درباره ی بارداری ناخواسته هستند. در حالی که بارش برف یا باران موهبت الهی محسوب می شوند. گذشته از این، بارش باران یا برف را می توان نشانه ی بارور شدن زمین پیش از وضع حمل (روئیدن رستنی ها در فصل بهار) دانست. بنابراین، بارش برف در این فیلم استعاره ی تصویری بامسمائی نیست و نمی تواند رابط مناسبی برای قصه ها باشد. البته فیلمنامه نویسان می توانستند از بارش بیش از حد باران که باعث جاری شدن سیل می شود استفاده کنند چرا که این مقدار بارش نیز مانند چهار بارداری فیلم مذکور ناخواسته است!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۳.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;انتخاب نام فیلم باید با دقت زیادی انجام بگیرد زیرا باید تاحدودی معرف موضوع و ژانر آن باشد. وقتی به عنوان فیلم های برتر یا پرفروش هالیوود نگاه می اندازیم، در می یابیم که این اصل ساده در آن آثار رعایت شده است. اما در سینمای ایران، معمولاً عنوان فیلم ربطی به موضوع یا ژانر آن ندارد! همین اتفاق در دعوت حاتمی کیا رخ داده است. او در حالی این نام بی مسما را برای فیلم جدید خود انتخاب کرده است، که موضوع چهار قصه از قصه های پنجگانه ی فیلمش در رابطه با بارداری ناخواسته است. در واقع، با مهمانان ناخوانده ای روبرو هستیم که میزبانان شان آنها را دعوت نکرده اند! اما دیدگاه تحمیلی نویسندگان، سرانجام آنها را مجبور به مهمان نواز بودن می کند! به این ترتیب، حاتمی کیا به جای میزبان ها تصمیم می گیرد و مهمان های ناخوانده را دعوت می کند!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۴.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برخی قصه ی افسانه را بهترین قصه ی &lt;EM&gt;دعوت&lt;/EM&gt; می دانند. این قصه پرداخت بهتری دارد، ولی در این فیلم یک وصله ی اضافی است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شما فیلمنامه ی  خیلی خوبی نوشته اید و قصد دارید آن را کارگردانی کنید. یکی از صحنه های آن بسیار زیبا و تأثیرگذار است. آن را از تجربه های شخصی تان وام گرفته اید. همه چیزش عالی، و احساس برانگیز است. اما یک جای کار می لنگد. این صحنه با موضوع داستان فیلمنامه تان همخوانی ندارد. اما به قدری شیفته ی آن شده اید که برایتان دشوار است کنارش بگذارید. پس از ساخته شدن فیلم، احتمالاً تدوینگر آن را حذف خواهد کرد. اما اگر تدوینگر را مجاب کنید آن صحنه ی اضافی را حذف کند، قطعاً منتقدان و علاقه مندان جدی سینما اضافه بودن آن را تشخیص می دهند. این اتفاقی است که متأسفانه در مورد دعوت رخ نداده است. در واقع، قصه ی اضافی با تمجید اکثر منتقدان روبرو شده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;واقعیت این است که قصه ی افسانه مثل قصه های دیگر در رابطه با بارداری ناخواسته نیست. اتفاقاً افسانه تلاش می کند باردار شود و عاقبت، این کوشش به موفقیت ختم می شود. همسرش نیز از این قضیه ناراضی نیست. در این قصه از ابتدا با مسأله ی سقط جنین روبرو نیستیم ـ برخلاف قصه های دیگر. در واقع، در اینجا بارداری تحت الشعاع خیانت زوجین قرار می گیرد و همین امر در دقایق پایانی قصه منجر به تصمیم افسانه می شود: سقط جنین. کاوه هیچ مخالفت جدی از خود نشان نمی دهد و کشمکش بیرونی پدید نمی آید. بنابراین، به درون افسانه می رویم: سقط جنین در مقابل آرزوی چندین و چند ساله ی مادر شدن. ولی این کشمکش آنطور که باید محسوس نیست و نویسندگان به طور تمهیدی و تصنعی در گفتگوی مامای سقط کننده (آناهیتا نعمتی) و افسانه اعلام می کنند که این سونوگرافیست بارها با خود کلنجار رفته تا این تصمیم را گرفته! ولی روی پرده چنین کشمکشی را نمی بینیم. در پایان این قصه نیز، فیلمنامه نویسان همچون خدایان یونان، مامای سقط کننده را مأمور می کنند تا افسانه را از سقط جنین منصرف کند. چون آقای حاتمی کیا و خانم یثربی همه ی جنین ها را به این دنیا دعوت کرده اند! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در فیلمنامه یا نمایشنامه، باید به دو سئوال اصلی پاسخ داده شود: بعد از این اتفاق، &lt;B&gt;چه&lt;/B&gt; رویداد دیگری رخ می دهد؟ و آن رویداد &lt;B&gt;چرا&lt;/B&gt; اتفاق می افتد؟ پاسخ مناسب به این سئوال ها، زنجیره ای از رویدادها را پدید می آورد که روابط علت و معلولی اثر دراماتیک هستند. اما در پایان قصه ی افسانه، فیلمنامه نویسان از تمهید Deus ex machine استفاده کرده اند. آنها مثل خدایان یونان در پایان ماجرا خود را وارد معرکه کرده و نظر خود را از طریق مامای سقط کننده به افسانه و مخاطب تحمیل کرده اند! افسانه مجبور است بپذیرد، ولی مخاطب مجبور نیست این توهین آشکار به شعورش را بپذیرد! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اگر دقیق تر قصه ی افسانه را در نظر بگیریم، در می یابیم که تا تصمیم افسانه مبنی بر سقط جنین خیلی خوب پیش می رود. در واقع، اینجا نقطه ی عطف اول قصه ی افسانه است. پس باید منتظر کشمکش های درونی و بیرونی افسانه بمانیم و این اتفاق در آثار دراماتیک، در پرده ی دوم اتفاق می افتد. اما حاتمی کیا و یثربی به اشتباه، همینجا قصه را کات کردند و سپس با دیدگاه خود آن پایان لایتچسبک را به این اپیزود تحمیل کردند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;قصه ی افسانه کاملاً بستر لازم برای یک فیلمنامه ی بلند را فراهم می کند. اگر جای فیلمنامه نویسان بودم، چهار قصه ی دیگر را کنار می گذاشتم و یک فیلمنامه با ساختار سنتی سه پرده ای بر اساس این قصه می نوشتم: بعد از تصمیم افسانه، داستان وارد پرده ی دوم می شود، جایی که باید با نمایش کاملاً دراماتیک کشمکش های درونی و بیرونی افسانه روبرو شویم. دو دیدگاه افسانه را در تنگنا قرار می دهند: اولی به او می گوید که سقط جنین کار درستی است زیرا جنین متعلق به زن و مردی است که از اعتماد او سؤاستفاده کرده اند؛ دومی به او می گوید که سقط جنین کار درستی نیست زیرا سال ها برای مادر شدن تلاش می کرده و حالا که نزدیک است آرزوی چندساله اش محقق شود، نباید بچه را سقط کند. اما پرده ی سوم دارای نقطه ی اوج است: شدیدترین تقابل این دو دیدگاه که می تواند پایان باشکوه و خاطره انگیزی را رقم بزند. برای چنین داستانی، اگر بدون دخالت فیلمنامه نویس پایان خوشی در کار باشد، دعوت عنوان مناسبی خواهد بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۵.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همانطور که پیشتر اشاره شد، ابراهیم حاتمی کیا با وجود تغییر دادن موضوع آثارش، ایدئولوژی و آن جهان بینی خاص خود را تغییر نداده است. ثمره ی این ثبات در نگرش، تحمیل دیدگاه &quot;سقط جنین کار درستی نیست&quot; و خلق پروپاگاندای &lt;I&gt;دعوت&lt;/I&gt; است. البته منکر این قضیه نیستم که هالیوود دارد جهان بینی و فرهنگ خاصی را عالمگیر می کند. اما باید در نظر داشت که آنها با داستان های محکم و مجذوب کننده این کار را انجام می دهند و به دام پروپاگاندا نمی افتند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شاید بپرسید راه حل فرار از خلق پروپاگاندا در سینمای ایران چیست. جواب ساده است: بالا بردن هزینه ی تولید فیلم های سینمایی و اختصاص ده درصد از کل آن به فیلمنامه. آن وقت خواهید دید که فیلمنامه نویسان ایرانی چه قصه های سینمایی جذابی خواهند نوشت.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 03 Nov 2008 13:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=giftfromgods&amp;postid=10</comments>
<dc:creator>giftfromgods</dc:creator>
<guid>http://giftfromgods.blogfa.com/post-10.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سناریوی بازی های الکترونیکی</title>
<link>http://giftfromgods.blogfa.com/post-9.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;EM&gt;در این پست با مدرن ترین شیوه ی داستانگوئی که بعضی از بازی های الکترونیکی محبوب و موفق از آن بهره می برند آشنا می شوید. طبعاْ این پست شامل بازی های استراتژیک نمی شود.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بازی الکترونیکی که در برخی جراید از آن به عنوان بازی رایانه ای&lt;SUP&gt;۱&lt;/SUP&gt; نیز یاد می شود، با سرعت نور در حال پیشرفت است و گیم بازهای قدیمی تر این ترقی خیره کننده را با تمام وجودشان لمس کرده اند. بازی های الکترونیکی با پیشرفت تکنولوژی امکاناتی را برای جذاب تر شدن داستان به کار می برند که جلوه های ویژه ی خیره کننده نیز قادر نیست آن را برای فیلم های سینمایی فراهم کند. امروزه بازی الکترونیکی Assassin’s Creed از نظر داستانی و کیفیت بصری یک گام جلوتر از فیلم های سینمایی  هم ژانر خود قرار گرفته است و بعید نیست که طی یکی دو دهه ی آینده بازی های کامپیوتری پایان عمر سینما را رقم بزنند یا مسیر و فرم آن را عوض کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بی شک، نویسندگان آثار ادبی و دراماتیک و حتی گیم بازها وسوسه شده اند تا سناریوی بازی الکترونیکی بنویسند. نوشتن چنین سناریوهایی از نگارش رمان، نمایشنامه و فیلمنامه دشوار تر است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;طی سالهای تحصیلی، دانش آموزان به شیوه ی تفکر خطی خو گرفته اند، به جز استثناهایی که همیشه وجود دارند، اغلب انسان ها در دو سه دهه ی ابتدائی زندگی خود یاد می گیرند به این شیوه فکر کنند و برای رسیدن به چهار دو را با دو جمع می بندند. اما شیوه ی تفکر غیرخطی برای رسیدن به چهار، راه های مختلفی را در نظر می گیرد: ۳+۱،  ۱+۱+۱+۱، ۲+۱+۱ و الی آخر. برای نوشتن سناریوی بازی الکترونیکی، شیوه ی تفکر غیرخطی بیشتر به کار می آید چرا که نویسنده با ساختار داستانی کاملاً متفاوتی روبرو است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در فیلمنامه، شخصیت اصلی مسیر از پیش تعیین شده ای را طی می کند و مخاطب مثلاً اگر بخواهد از خانه به محل کارش برود از خیابان های خاصی عبور می کند، در حالی که در بازی الکترونیکی مخاطب می تواند شخصیت را از مسیر دیگری به محل کارش برساند! جذابیت و برتری بازی الکترونیکی به فیلم سینمایی در این است که مخاطب داستان را پیش می برد نه شخصیت اصلی. این مخاطب است که ترجیح می دهد شخصیت اصلی کدام کار را زودتر و یا به چه شیوه ای انجام دهد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;شخصیت اصلی در بازی های الکترونیکی&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در فیلمنامه نویسی، نویسنده می کوشد در اولین صفحات با نمایان ساختن ویژگی های انسانی و انگیزه ها و نیازهای شخصیت اصلی، مخاطب را به همذات پنداری با او ترغیب کند. از آنجا که این موارد را می توانیم درک کنیم و شاید در تعدادی از آنها با آن شخصیت سهیم باشیم با او همراه می شویم و در دردها و شادی هایش شریک می شویم اما در مواقعی که او به خطر می افتد نمی توانیم برایش کاری کنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در سناریوی بازی الکترونیکی، از آنجا که کنترل شخصیت اصلی در دست مخاطب است، لذا او از همان ابتدا در قالب آن شخصیت فرو می رود و در دنیای داستانی آن بازی حضور فعال تری دارد. بدین ترتیب، بدون هیچ مقدمه چینی، مخاطب با شخصیت اصلی همراه می شود و در مواقعی که این شخصیت به خطر می افتد، برخلاف فیلم سینمایی، مخاطب می تواند او را از مهلکه برهاند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شخصیت اصلی در بازی های الکترونیکی معمولاً رشد می کند. او با دستیابی به اهداف فرعی و انجام مأموریت های جانبی مهارت های تازه ای را به دست می آورد و چیزهای تازه ای یاد می گیرد که برای رویارویی نهایی و دستیابی به هدف اصلی نیاز دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;پیرنگ در بازی های الکترونیکی&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در فیلم های سینمایی، پیرنگ ها یا با کنش های شخصیت اصلی پیش می روند یا با تصمیم های او مبنی بر اینکه چگونه با رویدادهای داستان واکنش نشان دهد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در نوشتن سناریوی بازی الکترونیکی وضع به گونه ای دیگر است. پیرنگ این سناریوها به گونه ای طراحی شده است که مخاطب کنش ها و واکنش های شخصیت اصلی را تعیین می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هدف اصلی در این سناریوها که ماجرای اصلی حول رسیدن شخصیت اصلی به آن شکل می گیرد، معمولاً دستیابی به مدارک سری، شئ جادوئی، گنجینه ی باستانی یا نابود کردن آدم ها یا موجودات اهریمنی است. این هدف معمولاً از همان ابتدا مشخص است؛ مثلاً شخصیت اصلی در شهری پر از موجودات عجیب الخلقه و خونخوار گیر می افتد و ضمن نجات خود باید جان یک یا چند نفر دیگر را نجات دهد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پایان این سناریو ها، معمولاً با موفقیت شخصیت اصلی در دستیابی به هدف داستان رقم می خورد.  از آنجا که در این بازی ها نیازهای درونی شخصیت اصلی مورد توجه قرار نمی گیرند، لذا کمتر مشاهده می شود که در پایان، پیروزی یا شکست اخلاقی آن شخصیت نشان داده شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;محدودیت در سناریوی بازی های الکترونیکی به دو صورت نمایان است: محدودیت زمان و محدودیت حق انتخاب. در محدودیت زمان همانطور که انتظار دارید، شخصیت اصلی برای انجام یک مأموریت فرعی زمان محدودی دارد. در محدودیت حق انتخاب که نیز در این بازی ها کاربرد دارد، شخصیت اصلی گزینه های محدودی پیش رو دارد که مجبور است یکی از آنها را انتخاب کند تا به هدف فرعی نائل شود. کاربرد همزمان این دو محدودیت به بالا بردن هیجان و اضطراب مخاطب، و پیش بردن داستان به رویارویی نهایی جهت محقق شدن هدف اصلی به سناریست کمک زیادی خواهد کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;ساختار بازی های الکترونیکی &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مثل فیلمنامه، در اینجا نیز با یک سئوال اصلی روبرو هستیم: آیا شخصیت اصلی به هدف خود دست می یابد. جواب معمولاً مثبت است. برخلاف فیلمنامه که معمولاً از ساختار سه پرده ای بهره می برد، در سناریوی بازی الکترونیکی چنین ساختاری به کار نمی رود. در عوض، ساختار این سناریوها به صورت نمودار گردشی یا فلوچارت است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در فلوچارت، الگوریتم به صورت تصویری نشان داده می شود. در الگوریتم، اعمالی که برای حل کردن سئوال اصلی انجام می شوند مطرح است. نمودار گردشی این جریان را با استفاده از نمادهای ویژه ای که با خطوط به هم مربوط می شوند نشان می دهد. بدین ترتیب، نقشه ای مقابل ما است که مسیرهای مختلف برای رسیدن به راه حل (یا غایت داستان) را به ما ارائه می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در رسم نمودار گردشی برای سناریوی بازی الکترونیکی لزومی ندارد که عیناً از نمادهای مرسوم فلوچارت استفاده کنید. می توانید نمادها را به دلخواه خود انتخاب کنید: یک نماد برای سئوال اصلی و جواب آن (هدف اصلی)، یک نماد برای هدف های فرعی، یک نماد برای پیش شرط های هدف اصلی، یک نماد برای پیش شرط های هدف های فرعی، یک نماد برای بن بست ها و ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;توجه کنید که در این ساختار، نمودار از سئوال اصلی آغاز می شود و به هدف اصلی ختم می شود. هرچه در این نمودار به هدف اصلی نزدیک تر می شویم باید انشعاب های بیشتری را مشاهده کنیم که اکثر آنها به بن بست ختم شوند. البته در اینجا این امکان برای مخاطب وجود دارد که در صورت رسیدن به بن بست بتواند شخصیت اصلی را از راهی که آمده بازگرداند و با انتخاب مسیر تازه ای شانس خود را برای رسیدن به هدف امتحان کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در طراحی این ساختار، اهداف فرعی و پیش شرط های مختلفی پیش روی شخصیت اصلی هستند و او می تواند بدون هیچ ترتیب خاصی به آنها بپردازد. همانطور که پیشتر گفته شد، تعدادی از آنها باید گمراه کننده باشند تا مخاطب بیشتر آشفته شود. سناریست های باهوش سعی می کنند ضمن طراحی بن بست ها، چندین مسیر برای رسیدن به هدف اصلی تعبیه کنند که هرکدام از دیگری دشوارتر باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شاخه های متداولی که توسط سناریست های این بازی ها به کار می روند:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مسیرهای مسدود: بن بست هایی هستند که صرفاً برای طولانی تر کردن مسیر و احتمالاً تخریب اراده ی مخاطب به کار می روند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;انشعاب: مخاطب با چندراهی روبرو است و مشخص نیست که کدام مسیر او را به کجا خواهد برد. او باید یک مسیر را انتخاب کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چیستان: مخاطب سر راه خود به مانعی به نام چیستان روبرو می شود. او باید آن را حل کند تا بتواند به مسیر خود ادامه دهد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوراهی به مقصد یکسان: مخاطب با یک دوراهی مواجه می شود که هردو به یک مقصد ختم می شوند ولی ممکن است یکی از این دو راه بسیار خطرناک باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بازگشت به مسیر اصلی: مخاطب توسط این شاخه به مسیر اصلی باز می گردد. این کار احتمالاً برای تجدیدقوا با بررسی یافته ها و مسیر طی شده صورت می گیرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آگاهی: مخاطب می تواند با دنبال کردن این شاخه اطلاعات خاصی را به دست آورد ولی بعد از آن باید بازگردد تا بتواند به مسیر خود ادامه دهد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در ساختار بازی های الکترونیکی به جای نقاط عطف، نقاط تصمیم گیری به کار می روند:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ـ مخاطب بر اساس گزینه هایی که پیش روی او قرار داده اید تصمیم می گیرد در ادامه به کجا برود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ـ مخاطب بر اساس گزینه هایی که پیش روی خود قرار می دهد تصمیم می گیرد در ادامه به کجا برود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ـ مخاطب تصمیم می گیرد شاخه ای را انتخاب کند تا اطلاعات جدیدی به دست آورد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ـ مخاطب باید مأموریتی را انجام دهد. 
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;۱. این اصطلاح شمول کمتری دارد و بهتر است به جای آن بازی الکترونیکی را به کار برد زیرا ویدئو گیم مختص به PC نیست و XBOX360، PS2، PS3، PSP، DS و Wii را نیز شامل می شود.&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مجله مینو در شماره ۲۹ خود بدون اشاره به سایت The Innovative Muse این پست را منتشر کرد. البته این کار احتمالاْ به دلیل مشخص نبودن نام نویسنده ی این وب صورت گرفته است و شاید در مطبوعات ایران یا این مجله ی وزین رسم نیست به جای نام نویسنده، نام مستعار یا نام سایت و وبلاگ را درج کنند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 12 Oct 2008 06:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=giftfromgods&amp;postid=9</comments>
<dc:creator>giftfromgods</dc:creator>
<guid>http://giftfromgods.blogfa.com/post-9.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مهر ۸۷</title>
<link>http://giftfromgods.blogfa.com/post-8.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot;&gt;فرهنگ فارسی عامیانه&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;دختر سعدی&lt;/STRONG&gt;  کنایه از دختری که تاب ماندن در خانه را ندارد و اغلب اوقات برای تفریح یا بلهوسی از خانه بیرون رود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;از پاشنه در کردن&lt;/STRONG&gt;  پیاده طی کردن (سراسر جایی یا راه درازی را) (مترادف: زیر پا گذاشتن): &lt;EM&gt;یک روز بعدازظهر، من و داش طوطی گردش کنان تمام قبرستان را از پاشنه در کردیم.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot;&gt;فرهنگ واژگان سخن&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;حیص و بیص&lt;/STRONG&gt;  سختی و تنگی، و به مجاز موقعیت باریک: &lt;EM&gt;در همین حیص و بیص سروکله ی بازرس تربیت بدنی هم پیدا شد.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;قشعریره&lt;/STRONG&gt;  راست شدن موی سر، کلید شدن دندان ها، و سست شدن ماهیچه ها بر اثر ترس، هیجان و مانند آنها: &lt;EM&gt;مالیدن روغن دارچین بر محل گزیده شده، زهر عقرب و رتیل و کنه و مانند آن را بیرون آورده رفع قشعریره می کند.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;کتاب کوچه&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;مثل باسمه&lt;/STRONG&gt;  هرآنچه بیش از حد تصور زیباست؛ چرا که معمولاً تنها تصاویری از دختران و زنان و مناظر طبیعی یا جانورانی چون اسب و ببر و پروانه ها و غیره را باسمه می کنند که زیبائی خارق العاده ای داشته باشند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;بدهِیوَره&lt;/STRONG&gt;  بدقیافه. آن که منظری هراس انگیز و ترسناک دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot;&gt;فرهنگ درست نویسی سخن&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;از قبل پیش بینی کردن&lt;/STRONG&gt;  «پیش بینی کردن» به معنی «قبل از اتفاق افتادن کاری، پیامدهای آن را حدس زدن است.» بنابراین نیازی به آوردن «از قبل، جلوتر» نیست:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;نمونه ی غیرمعیار: از قبل پیش بینی هایی کرده بود، اما هیچ یک درست از آب در نیامد.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;نمونه ی معیار: پیش پینی هایی کرده بود، اما هیچ یک درست از آب در نیامد.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 26 Sep 2008 07:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=giftfromgods&amp;postid=8</comments>
<dc:creator>giftfromgods</dc:creator>
<guid>http://giftfromgods.blogfa.com/post-8.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دات کام</title>
<link>http://giftfromgods.blogfa.com/post-7.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;درود بر شما ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این تارنما به دامنه ی &lt;A href=&quot;http://innovativemuse.com&quot;&gt;innovativemuse.com&lt;/A&gt;  متصل گشت. از کلیه ی دوستانی که به این تارنما لینک داده اند یا می خواهند لینک دهند تقاضا می کنم ضمن تغییر آدرس به دامنه ی فوق، این تارنما را بسته به سلیقه ی خود با یکی از نام های &quot;معبد میوزها&quot; یا &quot;میوز خلاق&quot; یا &quot;The Innovative Muse&quot; لینک کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن. &lt;A href=&quot;http://www.cinetmag.com/ShowNews.asp?ID=2472&quot;&gt;برگزیدگان دوازدهمین جشن خانه ی سینما&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 16 Sep 2008 07:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=giftfromgods&amp;postid=7</comments>
<dc:creator>giftfromgods</dc:creator>
<guid>http://giftfromgods.blogfa.com/post-7.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من ئی تی هستم، فرستاده ی خدا</title>
<link>http://giftfromgods.blogfa.com/post-6.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;مکان: کنار رود خابور (ریزابه ای که به رود فرات می ریزد.)&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;زمان: سال سی ام یهودی، ماه چهارم، روز پنجم&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;نوع تماس با بیگانگان: برخورد نزدیک از نوع پنجم&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;EM&gt;برگرفته از کتاب حزقیال نبی&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;EM&gt;(با کمی دخل و تصرف در جزئیات)&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;IMG height=381 alt=&quot;ezekiel-s.jpg (31533 bytes)&quot; src=&quot;http://www.ufobc.ca/Reports/Images/ezekiel-s.jpg&quot; width=500&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;حزقیال در یهودیه متولد شد. پدر او کاهن یهودی به نام بوزی یود. هنگامی که او طفلی بیش نبود، نبوکد نصر به یهودیه تاخت و شهریار آن یهویاکین را مغلوب ساخت. سپس یهودیان از جمله حزقیال را اسیر کرده و با خود به سرزمین کلدیه (یا کلده) برد. به فرمان پادشاه فاتح، اسرای یهود در قریه ای به نام تل ابیب که کنار نهر خابور قرار داشت ساکن شدند. حزقیال راه پدر را ادامه داد و از کاهنان یهود گشت و در میان اسرا جایگاه رفیعی داشت. حزقیال مرد زحمتکشی بود و با اینکه در زمره ی روحانیان کیش خود بود، ولی با بنایی روزگار می گذراند.&lt;/EM&gt;  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چهار ماه و پنج روز از سال سی ام یهودی می گذشت. حزقیال آن روز احساس عجیبی داشت. گویی به او الهام شده بود که قرار است اتفاق عجیبی بیفتد. حزقیال در راه خانه بود که باد شدیدی شروع به وزیدن کرد و هر لحظه شدت آن بیشتر می شد. این باد به قدری نیرومند بود که خاک و غبار را از زمین می کند و به بنی اسرائیل می کوبید. یهودیان وحشتزده به سوی سرپناهی می شتافتند و حزقیال، بی توجه به آنچه در اطرافش می گذشت به سمت شمال حرکت می کرد. انگار نیرویی مرموز همچون آهنربا او را به سوی خود می کشید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در نزدیکی رود، حزقیال بر جای خود میخکوب شد. سه یهودی میانسال نیز در همان حوالی بودند. صورت بهت زده ی حزقیال و آن مردان به سوی شمال خیره مانده بود: توده ی ابر عظیم و متلألی با سرعت زیادی به سوی آنها می آمد.  اندک اندک سفینه ای از میان آن توده نمایان شد. یکی از مردها از شدت ترس فریادی کشید و از حال رفت. دیگری به سفینه اشاره کرد و گفت: &lt;EM&gt;عرش یهوه!&lt;/EM&gt; و به همراه سومی بی اختیار به خاک افتادند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حزقیال مبهوت آنچه که می دید شده بود. اکنون توده ی ابر به طور کامل آسمان را پوشانده و سفینه ی فضایی بالای سر او پدیدار بود: چراغ های روی بدنه ی سفینه خطوط رنگارنگی را پدید آورده بودند و از آن صدای موسیقی سکرآوری به گوش می رسید. حزقیال که مسحور منظره ی بالای سر خود شده بود، با ساطع شدن نور شدیدی از سفینه روی خود را برگرداند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چهار گوی چرخان از درون سفینه بیرون آمدند و به حزقیال نزدیک شدند. هرکدام دارای چرخ هایی بودند و پس از فرود بر روی زمین، در اطراف حزقیال به حرکت پرداختند. درون هرکدام از این وسایل نقلیه موجودی شبیه انسان بود. دست های آنها مثل دست انسان و پاهایشان بزرگ و کف آنها بسیار کوچک بود. بر سر این موجودات شئ کلاه مانندی قرار داشت که بر وجه های دیگر آن نقوش روی شیر، گاو و عقاب نمایان بود. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نور سفینه شدیدتر و صدای آن سهمگین تر شد. لرزه کل اندام حزقیال را فراگرفت و احساس کرد که دیگر رمقی برایش باقی نمانده است. لمحه ای بعد، او قوتش را از دست داد و روی زمین افتاد. یکی از آن گوی ها اکنون در چند قدمی او متوقف شده بود. موجود فرازمینی بر او بانگ زد: &lt;EM&gt;ای پسر آدم! بر پاهایت بایست تا با تو سخن گویم&lt;/EM&gt;. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حزقیال در حالی که روی زمین افتاده بود سرش را بلند و مقابلش را نظاره کرد: جلال و جبروت آن موجود برتر دوچندان شده بود. حزقیال با نگریستن به او قوتی دوباره یافت و برخاست. موجود فرازمینی به حزقیال گفت: &lt;EM&gt;ای پسر آدم من ترا به بنی اسرائیل می فرستم&lt;/EM&gt; &lt;EM&gt; تا آنکه به ایشان بگوئی که خداوند چنین می فرماید. خواه بشنوند و خواه نشنوند ...&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بدینگونه حزقیال به مقام نبوت رسید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نوشته ی بابی (ملهم از کتاب حزقیال نبی - عهد عتیق)&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 12 Sep 2008 15:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=giftfromgods&amp;postid=6</comments>
<dc:creator>giftfromgods</dc:creator>
<guid>http://giftfromgods.blogfa.com/post-6.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شهریور ۸۷</title>
<link>http://giftfromgods.blogfa.com/post-5.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;فرهنگ فارسی عامیانه&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;۱. ورملاغه را دَمش دادن &lt;/STRONG&gt; گریختن، در رفتن: &lt;EM&gt;دختره ورملاغه را دمش داد و دمش را گذاشت روی کولش و یاعلی گفت.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;۲. مَزنگ آمدن &lt;/STRONG&gt; عشوه آمدن (بیشتر برای جلب توجه جنس مخالف): &lt;EM&gt;با زن و دخترهای مردم مزنگ می آمد، جنس بهشان می داد پول نمی گرفت و کارش وعده ووده با آنها بود.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot;&gt;کتاب کوچه&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;۳. رل نعش بازی کردن &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;- اجرای نقش هایی در صحنه ی نمایش که نیازمند بروز استعداد هنری نباشد: دقیقاْ همچون ظاهر شدن در نقش مرده ای بر تخته پاره ای، که مثلاْ لازم باشد او را یک دور گرد صحنه بگردانند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;- مطلقاْ غیر مؤثر بودن در جمع افرادی که برای پیشبرد کار یا هدف یا توطئه ای فعالیت می کنند: &lt;EM&gt;تازه وقتی همه شان را دستگیر کردند معلوم شد این بیچاره اون میون رل نعش بازی می کرده است.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot;&gt;فرهنگ واژگان سخن&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;۳. سالفه  &lt;/STRONG&gt;گذشته؛ پیشین: &lt;EM&gt;بعضی شعرا ... در قرون سالفه به پاره ای از حقایق علمی ... اشاره صریحه دارند.&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;۳. زود شعری  &lt;/STRONG&gt;بدیهه گوئی؛ بدیهه سرائی: &lt;EM&gt;آن اقبال که رودکی در آل سامان دید به بدیهه گفتن و زودشعری، کس ندیده است.&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;۳. طَغام  &lt;/STRONG&gt;اشخاص پست و فرومایه؛ فرومایگان&lt;EM&gt;: روزی رندی به اطعام طغام و اوباش مشغول بود. &lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 11 Sep 2008 16:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=giftfromgods&amp;postid=5</comments>
<dc:creator>giftfromgods</dc:creator>
<guid>http://giftfromgods.blogfa.com/post-5.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اطلاعیه</title>
<link>http://giftfromgods.blogfa.com/post-4.aspx</link>
<description>از آنجا که در یونان باستان فستیوال Mouseai هر پنج سال یکبار برگزار می شد، به این خاطر هر سینماگری که پنج دوره برگزیده شود، نشان زرین میوزها را دریافت خواهد کرد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لازم به ذکر است که این انتخاب ها ضابطه مند بوده و سابقه ی حرفه ای سینماگر در انتخاب شدن او نقشی ندارد، بلکه مهم عملکرد او در فیلم هایی است که از وی به نمایش عمومی درآمده اند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در خاتمه باید یادآور شوم که برگزیدگان از میان فیلم های اکران شده انتخاب می شوند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 10 Sep 2008 06:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=giftfromgods&amp;postid=4</comments>
<dc:creator>giftfromgods</dc:creator>
<guid>http://giftfromgods.blogfa.com/post-4.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
